شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند

چیزی شبـیــه گریه زلالــم نمی كند

پاییز زرد هم كه خجــالت نمی‎كشد

رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!

وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالـــم نمـی كند...

این اولین شب است كه بوی خیال تو

درگــــیر ِ فكـرهای ِ محـالم نمی كند .

حالا كـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـال شـامل حالــم نمی كند،

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتـــی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند


برچسب‌ها: فرهاد صفریان, اشعار فرهاد صفریان, شعرو غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ ] [ 12:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
هنـــوز از لب مردم ، فريب می ريزد

هزار تهمت و حرفِ عجيب می ريزد

چقدر اهالی اينجا به فكر خود هستند

کسی ندیده که باران غریب مـــی ریزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كـــوچـه،

كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسی چه می فهمد

بهـــارِ آدم و حـــــوّا ز سيب مـــــی ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هــم آمد

دوباره گرد و غبار از صليب می ريزد.

[ یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 20:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
چيزی درون بـاغ بــه مريــم شبيه نيست

نمناکــی شکوفه به شبنم شبيه نيست

حـوای عهد بـوق! در آيينه های قـرن

حتی قيافـه تو، به آدم شبيه نيست

اين مردمی که روی زمين پرسه می زنند

چشمانشان بــه آينـه غـــم شبيه نيست

بغض هـــزار قهــقهـــه، امــا عزيـــــــز من!

لبخند تو به آن چه که گفتم شبيه نيست

شــاعر! نگـو سروده تـــــــو ننگ دفتـر است

آن چه سروده ای به غزل هم شبيه نيست

من زخمی و تــــو بی خبـــر، ای کاش بشکند

آن دست بی نمک که به مرهم شبيه نيست!

[ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
با نه شنيدن از تو كه من كم نمی شوم

مجنون نمـــای مردم عالـــــم نمی شوم

اين اولين خطای تو، حوای سنگ دل!

پنداشتــی بدون تـــــو آدم نمی شوم

بعد از تــــــــو ای خــــــــزان زده ديگر برای هر

شب بوی تشنه لب شده شبنم نمـــی شوم

دل خور نشو عزيز از اين خلق بی خيال

گفتم كه بی تو پاپی خلقـم نمی شوم

آه ای نگاه های تماشــــــــا، خدا وكيل!

علاف چشم های شما هم نمی شوم

بگذار صـادقــــــانه بگــــويـــــــم بدون تـــــو...

هر كار می كنم… نه... نه... آدم نمی شوم 

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 10:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
 
همراه و هم‌گریز تو باشم، خـدا نخواست
 
می‌خواستم که ماهیِ غمگینِ برکــــه‌ای
 
در دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست
 
گفتم در این زمانه‌ی کج فهــــمِ کند ذهن
 
مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست
 
می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
 
پاییز برگریز تو باشم، خـــــــــدا نخواست
 
آه ای پری هرچه غـزل گریه! خواستم
 
بیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست
 
مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
 
یار ستم ستیز تو باشم، خــدا نخواست
 
نفرین به من کــــه پوچیِ دستم بزرگ بود
 
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
[ جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ ] [ 5:58 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب