|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟ باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟ تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان آن تب که گل انداخته بر گونه جانم بیمـــــاری من عامل بیگانـــه ندارد عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم آخر چه کند با دل من علم پزشکی وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟ لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست می ترسم اگـــر بـــــاز شود قفــل دهانـــم- این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم! می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش... چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم * برچسبها: بهروز یاسمی, اشعار بهروز یاسمی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم از همین دور ولــی روی تو را می بوسم گر چــه در سبزترین باغ ولی خاموشم گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم خلوت ساکت یک جــوی حقیرم بی تو با تــــو گسترده گــی پهنـــه اقیانوسم ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه من چــــرا این قــدَر از آمدنت مایـــوسم؟ این غزل حامل پیغام خصوصی من است مهـــربان باشی با قاصدک مخصوصـــم ! گـــر چــــه تکرار نبـــاید بکنـم قافیــــه را به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم- بـار دیگــر مـی گویـــــم تا یادت نرود مهربان باشی با قاصدک مخصوصم برچسبها: بهروز یاسمی, اشعار بهروز یاسمی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 21:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
مثل یک ابر رها پاره ای از ماه بــــه دوش آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود ای معمای شگفت ای شبــــح وهـــم آلـــــود ای تــو آن آینه کز دست خدا افتاده شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده شبـــــح سرزده از چاک گریبان شبم داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم درد طاقت کش افتاده بـــه جان بدنــــم شبح هر شب این روح پریشان که منم تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟ چــه تــــو را می رسد از این همه خود خواهی ها سر من گـــرم خودش بود تو نگذاشتیَش تو به این هروله ی هر شبه وا داشتیَش سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر اینک امــا سرم از درد دلــــم از گله پـــــر رفته بودی! دو سه سالی خبری از تو نبود آسمان را و زمین را اثـــری از تـــــو نبــــود ناگهـــــان ســـرزده بــــــاز آمدی از روزن شب خوش به حال من و این شعشعه روشن شب خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی: کـــــه تـــــــو را بــــرده ام از یاد ببینــــم ناگاه - با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه به من از فاصله یک قدمــی زل زده ای بین خواب من و بیداری من پل زده ای آمدی باز به خوابــــم که در آری پدرم زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم دست بردار از ایــن شاعــــر بیچــــاره برو نه فقط امشب و فردا شب و...یکباره برو من بمیرم برو امــــا نروی برگردی نروی باز پشیمان بشوی برگردی گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک کــــه به دیدار تو معتادم از این بیشترک ولی ای دوست برو جان من این بار برو نروی باز نیایـــــــی نروی باز...بیـــــــــا ! [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 9:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
پرده اول سال 78
به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را به دست ابرهای تیره دادی آفتابــــــم را و حــــالا مثل نیلـــوفـــــر بــه دنبــال رد پـــــــــایت به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت اگر روزی برایت می نوشتم التهابــــــــم را و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابـــــــم را و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را کــــــــــــــه تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را پرده دوم ده سال بعد! خـــــدا را کــــدخدا ای حاکم آبادی بالا بگو تا دخترت دریابد این حال خرابم را بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش نیامیزد به ظلمت قرص ماه و آفتابـــم را بگو بــر من بشوراند جوانان دهاتی را ببیند غیرت طوفان تبار عشق نابم را بگو تا دخترت پایین بیاید از خر شیطان بگو نگذار تا ناگــــه بگیرد خون رکابم را بگو این عاشق از آن عاشقان داستانی نیست بگــو این کله خــــــــــر می بندد از نو راه آبم را خلاصه گفته باشم کــدخـــدا دیگر خودت دانی همین حالا همین امروز می خواهم جوابم را [ سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
ای نگـــــاهت نخی از مخمل و از ابـــریـشــــــم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم بــه تو آری به تو یعنی به همان منظر دور، به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری کــــــــــه سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛ بـــه تبسم ، بـــــه تکلف ، به دل آرایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو بــــه همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانــــــــــــــم شده است، در من انگار کسی در پی انکار من است ، یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است، یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اســــــم کسی ورد زبانــــــــم شده است ... آی بی رنگ تر از آینــــــه یک لحظه بایست ؛ راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگــــــر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛ پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟ حتـــم دارم کـــــــه تویی آن شبح آینه پـوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود، آن الفبا کـــــه همــه ورد زبانـم شده بود ... اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ، و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛ آن الفبــای دبستانی دلخــواه تـویــی ... عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی [ دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 4:15 ] [ شعر و غزل امروز ]
در من دوباره زنده شده یـاد مبهمی دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من یعنی زیــــــــــاد یعنی همسنگ عالمی دریا کجا و بـــــــاغ کجا؟ سهم من کجا؟ من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی احساس می کنی که دلیری کــه رستمی مثل اساس فلسفه و فقــه مبهمی مثل اصول منطق و برهان مسلمی هم چون جمال پــرده نشینان محجبی هم چون بساط باده فروشان فراهمی حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت کمتر نبود از برهــــــــــــــــوت از جهنمی - با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه قصری پر از فــرشته و دیوار محکمی؟ باید مجال داد به خواهش به وسوسه باید درود گفت بــــه شیطان به آدمی! [ چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||