|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
ده سال بعد از حال این روزام
با کافـه هـای بــی تو درگیرم گفتم جهان بی تو یعنی مرگ ده سال ِ رفتــی و نمی میرم ده سال بعد از حال این روزام تو تــوی آغـــوش یکی خوابی من گفتم و دکتر موافق نیست تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی ده سال بعـــد از حــال این روزام من چهل سالم می شه و تنهام با حوصـــله ،قرمز، سفید ، آبی رنگین کمون می سازم از قرصام می ترسم از هر چی که جا مونده از ریمل ِ با گریـــه هـــــــا جـــــاری از سایه روشن های بعد از ظهر از شوهری کـــه دوستش داری گرم ِ هم آغوشی و لبخندین توُ بستر ِ بـــی تابتون تا صبح تکلیف تنهـاییــم روشن بود مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح ده سال ِ که لب هام و می بندم با بوسه هــــای تلـــخ هر جایـی ده سال ِ وقتی شعر می خونم لبخند ِ روی صندلــــی هــایــی یه عمر بعد از حال این روزام یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه بارون دلم می خواد ،هوا اما مثل موهای دخترت صـــافه [ دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 21:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
و رنگ برف تن تو كه در پر قوهاست دليل كوچ زمستانی پرستوهاست و آبشــــار بلـند نگــــاه جــــــــاری تـــــو مسير حركت مستی چشم آهوهاست بهار عطر تو را مـــی زند بـــه اندامش عصاره تن تو در گلوی شب بوهاست به قرمزی لبت هيــچ جای دنيا نيست خجالت است كه بر روی آلبالوهاست گل از دهــــان تـــو انگار شهد می نوشد كه طعم خوب لبت در دهان كندوهاست پری تـــرين هيجــــان ترنـــج و نارنجــــی كه بوسه های تو جادوترين جادوهاست حســــود نيستم اما تحملش سخت است هميشه سرخی خون تو سهم زالوهاست [ جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 14:28 ] [ شعر و غزل امروز ]
بــابـا می گفت سر زا مادرمون گذاشت و رفت ولی من یادم ِ دس رو سرمون گذاشت و رفت جای اینکه زیـــــــــــــــــر بال و پرمون ُ بگیره بار سنگینی رو بال و پرمون گذاشت و رفت وقتی ما با کمک همسایه ها بزرگ شدیم پسر همسایه با خواهرمون گذاشت و رفت بعد رفتیم پیش ِ آخــــــــــوند محل کلاس دین یه کلاه شرعی ام اون سرمون گذاشت و رفت حالا سی سالمه، سی سال ِ خدا رو ندیدم یه نشونی ام نداد ،کـافرمون گذاشت و رفت هنوزم قصـــــــــــــــــــه های کتاب دینی یادمه که علی خواب بود و پیغمبرمون گذاشت و رفت بی بی عصمت می گه ماه دهم خدمتمون زیدمون حامله شد،اکبرمون گذاشت و رفت منُ از دادگاه خــــــــــــــــــــــــــــــانواده می برن اوین گفته:«باردار که شدیم ،شوهرمون گذاشت و رفت» حالا من موندم ُ قسطای عقب مونده ی عشق تنهــــــــــا بودیم یکی تنهاترمون گذاشت و رفت دیشبم می خواستیم از دنیای وامونده بریم نتونستیم،حتی دنیام درمون گذاشت و رفت [ جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 0:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
تهران ولی عصر ترافیک مسخره
بنــز سیاه رنگ متالیک مسخره با شیشه های دودی و با رینگ نقره ای یک آدم نجیب ِ رمــــــــــــانتیک مسخره چشمان مست خیره به دنبال دختریست دختر کنــــــــار شیشه ی بوتیک مسخره با گونه های گل به ای و لنز های سبز قـــــــــــــد بلند و هیکل باریک مسخره بوق و چـراغ و بعد مسیری همیشگی یک جای دنج ِ خلوت و نزدیکِ مسخره مردان گر گرفته و زن های بی دلیل زیـــــر فشار قدرت تحریک مسخره هی قهوه می خورند و هی حرف می زنند آرامش خیالی ِ مـــــــــــــــــــوزیک مسخره شب از صـدای آه زنی زوزه می کشد در یک فضای ساکت و تاریک مسخره بره شکار نیمه شب گرگ می شود یک گرگ پیر ِ مبتذل ِ شیک مسخره فردا شروع تازه،یک سوژه ی جدید تهران ،ولی عصـر، ترافیک مسخره [ جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 11:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||