|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم حال می بینم کــه حتـی قدر آن هم نیستم دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر، من دیگر آن دیوانــه ی گل های مریــم نیستم پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند از کــه می ترسید آهو ها من آدم نیستم هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند بـادهــای هـرزه فهمیـدند محکــم نیـستـم شبنمی سرمست بودم روی گلبرگی سپید چشــم وا کـردم همیــن امــروز دیدم نیستم
برچسبها: ابوالفضل صمدی, اشعار ابوالفضل صمدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 17:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
دار و ندارم را خـــزان از من بریدست
برگرد ، تنهایی امان از من بریدست روزی مجالی داشتم گاهــــی بگریم امروز آن را هم جهان از من بریدست اکنون به دنبالِ رفیقی نیمه راهــم آغاز راه آن مهربان از من بریدست توفانی آمد آشیانم را به هم ریخت آرامشـم را آشیـان از من بریدست گیرم عقابـــم ، ای پرستوهای وحشی آسوده باشید ، آسمان از من بریدست توفان ! رها کن برگ های مرده ام را دیریست مهـر باغبان از من بریدست با سنگ روزی می گرفت از من سراغــــی آن سنگ دل هم بی گمان از من بریدست [ یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||