شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

همان سری که یَُحّب الجمال محوش بود

جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جا

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عبّاس «اجننی» گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پاره ی تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظه ی آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

سری  که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می‌گفت:

به پیشگاه تو آورده‌ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طاها سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه ی کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چه قدر زخم که با یک نسیم وا می‌شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوب‌ محمل؛ نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


برچسب‌ها: اشعار سیدحمیدرضا برقعی, شعر آیینی, شعر عاشورا, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ ] [ 13:37 ] [ شعر و غزل امروز ]

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینـــــه غمگین دیده ام

مـو سپیدم مـو سپیدم مـــوسپیدم مــو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینـــم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمـد، مـن تـــــورا روز نخستین دیـــــده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبــــر کن، خواب شیرین دیده ام

[ یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:44 ] [ شعر و غزل امروز ]

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه

بماند بین مــا این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کـــــردم از نگاه تـــو نمی دانـم

اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تــــــو فقـط مانند آن لحظه است

همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

...و شاید من سر از کـاخ عزیزی در می آوردم

اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه

 ******

مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود

چنان تحریــــــم تنبـــــاکو برای ناصرالدین شاه

[ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 16:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب