|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم بین جان من و پیراهن من فرقی نیست هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...
برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شع و غزل امروز [ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 8:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟ یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟ آیــا تـو هـم هــر پــرده ای را تا گشودی از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟ اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟ از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟ نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟ از «آتـنــا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟ در پـشـت دیـوار ِحیاطـی شعـر خوانـدی؟ دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟ آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟ رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟ بیـمـار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟ حقــــا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی؟؟ برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... ( )رفت برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت ...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن» خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت...! برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند به این طریقه ی بازی قمار میگویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!! تو رفته ای و نشستم کنار این همدم به این رفیق قدیمی سه تار میگویند برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر راهیم می کرد قبرستان به جای روستا قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعرو غزل, شعرو غزل معاصر [ جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 20:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را ... مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را : «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گــم کرد خداوندش را » برچسبها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعرو غزل معاصر [ جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 20:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند [ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 13:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||