|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین ! سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ] [ 21:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است با تــو بی تابی و بی خوابـی و دل مشغولی با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است روبرویــم بنشین و غزلـــی تـازه بخـــوان اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است مــوی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است ..... شب ِ خوبــی ست ، بگــو حال ِ زیارت داری؟ مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است نم نم نیمه شب و نغمــــه ی عبدالباسط زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است
برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ] [ 18:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من دستی به التماس به سمت پریده هاست از عشق او بترس غزل مجلسش نرو امروز میهمانی یوسف ندیده هاست
برچسبها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 8:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
هرچندکه اندام تو برف سبلان است از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است یک شهــر در این عرضه تقاضــای تو دارد تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است بازار طلا نیست اگـــر مــوی طلاییت با هر وزش باد چرا در نوسان است؟ سر ریـــز شدم از یقـــه پیرهن از بس در عشق تو سیال تنم در فوران است تا بره ی چشمــان تــــــو را گرگ ندزدد در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است هر بار کـــه تبخیــــر شد از ذهن خیالت آن سوی دگر خاطره ات در میعان است رویای من این بود که همراه تـــو باشم افسوس که در دست تو دست چمدان است باران تنت کاش بر ایــــن خانـــه ببارد هر چند که بخت بد من ، قطره چکان است! برچسبها: مجید آژ, اشعار مجید آژ, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 3:55 ] [ شعر و غزل امروز ]
دست هايت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان ! ساق تــــو ساقـــه ی سفيـدی کــــه سر زده از سياهــــی گلدان ميوه های رسيده ای داری ، پشت پيراهن پر از رنگت مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» ! فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم ای نگـــاه هميشه شکاکت ، ائتلاف فرشتـــه با شيــــطان ! فال می گيرم و نمی گيرم ، پاسخـــی در خور سوال اما چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان با همين دستهای يخ بسته ، می کشم ابروی کمانت را تا بسوی دلـــم بيندازی ، تيــــری از تيــرهای تابستان ! در تمام خطوط روی تو ، چشم را می دوانم هر بار خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان ! برچسبها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 12:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
شب است و باز هـــم آهـم بلند است نفس بی جرعه ای در سینه بند است صد و هجده؟ بفرما من خمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارم کد ِ انگــــور ِ نیشابــــور ، چند است؟
برچسبها: شهراد میدری, دوبیتی های شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
نشسته بود پسر، روی جعبهاش با واکس غریب بود ، کسی را نداشت الا واکس نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او میریخت و گاه بغض صدا میشکست : «آقا واکس؟» درست اول پائیــــز ، هفت سالش بـــود و روی جعبهی مشقش نوشت : بابا واکس... غـــروب بود ، و مرد از خدا نمیفهمید و میزد آن پسرک کفش سردِ او را واکس (سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش نماز محضـی از اعجاز فرچهها با واکس) بـرای خنده لگد زد به زیـــر قوطــی ، بعد صدای خندهی مرد و زنی که : «ها ها واکس- چقدر روی زمیــن خندهدار میچرخد!» (چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس- پرید تــوی ِخیــابان ، پسر بــــه دنبــالش صدای شیههی ماشین رسید، اما واکس- یواش قِل زد و رد شد ، کنــــــار جدول ماند و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس... غروب بود ، و دنیـــا هنــــوز مــیچرخید و کفشهای همه خورده بود گویا واکس و کارخانه بـــه کارش ادامه میداد و هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس... کسـی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس صدای باد ، خیابان ، و جعبــــهای پاره نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس . . . برچسبها: پوریا میر رکنی, نبراس میر رکنی, اشعار پوریا می رکنی, شعر و غزل [ چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 3:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
( مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی بزن بخـــوان دوتا آدم تماشایـــی صدای تق تق سنگی مدام می آمد وزیر سقف نفسگیر تق تق پایـــی) درست مثل توزیباست ، مثل من هم زشت فرشته ای ست پر از شهـــوت هیــولایی وخسته از همه وقتی به خانه می آیم لبالب از سرطان زنان هرجایـــی نشسته است لب حوض کوچک خانه و می دود طرف من : سلام ، بابایی! چقدر بد کــه نباشی کناربالینش چقدر بد که نخوانی براش لالایی چقدر بد که بخوابد کنار عکسی سرد کنــــار ِ خیـــره ترین مادر ِ مقوّایــــی ( ترانه خواندنشان را گلوله باران کرد صدای مبهـــم و ناجـور ِ هواپیمایی) به خانه می روم ، اما کدام خانه ؟ بگو! که سوخت خانه در آن دادگاه صحرایی هنوز می شنوم خاطرات آن شب را فرود بمب میان سه استکان چایـی فرار من ، و تو ، حتی ز تانکهای خودی و مرگ نخل ِ تـــو با زلفهای خرمایی کدام دخترکوچک درانتظار من است؟ که جا گذاشته ازخود فقط دودمپایی زمانه ریشه ی شب را نمی کند هرگز و گور سگ پدران دهات بالایی چقدرخوب که این جنگ هرسه مان را کشت سه قبر پشت سر هم ، چقــدر رؤیـــایی! برچسبها: پوریا میر رکنی, نبراس میر رکنی, اشعار پوریا می رکنی, شعر و غزل [ چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 3:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده صدای نازک برخورد چینـی با النگویش مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان کـــه در باغــی درختــی مهــربان را آلبالویش کســوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟ اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش برچسبها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 7:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||