|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
حق ندارد بهانــــــــه بگيرد، دختــــری كـــــه عروسک ندارد
«نه ندارم!» پدر راست ميگفت. او به حرف پدر شک ندارد
دخترم خستـهام چند بخش است، باز هـم كفر بابا درآمد
او نمیفهمد اين حرف ها را، او كه يک قلب كوچک ندارد
ياد روز نمايش كه افتاد، باز هم صورتش سرخ تر شد
«من بيايم؟ اجازه؟ اجازه؟» نـــــه لباس تو پولک ندارد
راديو، قبض برق و اجاره. «ماه لالا و خورشيد لالا»
برق آمد و او خواب می ديد باز برنـــامه كودک ندارد
صبح فردا، خيابان، بهانه، «دختر بد تو ديگر بزرگی
لج نكن اه، ببين آن يكی هم مثل تو بادبادك ندارد»
آب، بابا، خرابه، شب بعد، دزدکی رفت و چادر به سر كرد
جانماز پر از اخم بی بی و خدايــی كـــــــــه سمعک ندارد
«شايد از او عروسک بگيرم، بايد اين را بخواهد» ولـــــی نـــــه
توی گوشش يکی گفت: «مادر، چند سال است عينک ندارد»
دخترم خستهام چند بخش است، ها هجی كن: «به قرآن نــ دارم»
نقطــــــه. ای آسمان ســه سـاله، بــــــــــی تو اينجا چكاوک ندارد
لای لا لا اميد برادر. گريــــــه! نه نه تو بايد بخوابی
در مزار غريبی كه ديگر شيشههای مشبک ندارد
اين طرف پله های سياست، آن طرف ميزهای رياست
و پدر كــه به من گفته حتی، پول يک نان سنگک ندارد
بايد او بشكند قلكش را، تا بـــرای پدر گــــــل بگيرد
چند شب بعد، بابا كه آمد، يادش آمد كه قلک ندارد
عمه! بيدار هستی، عزيزم: «لای لا لای لا لای لا لا»
«حق ندارد بهانه بگيرد، دختری كه عروسك نه، دارد»
برچسبها: شعر اجتماعی, شعر و غزل [ چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ] [ 23:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||