شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
از ارتبــاط قبلی امـان بـو نمی برد

من باختم به خاطر تو! او نمی برد

در من هنوز جرات ابراز عشق نیست

در عشقبــازی آدم تـرســو نمـــی برد

از بس زیاد هست که زیبایی تو را

رفتــارهای زشت تو از رو نمی برد

چیـزی به غیر بوی تو در باد اینچنین

دست مرا گرفته به هرسو نمی برد

جوری دلم شکسته که این خرده شیشه را

از زیـــر دست و پـــای تـــو جـــارو نمـــی برد

آنقدر پیش همسر خود عطر می زنی

تا کــه از عشق قبلی تو بــو نمی برد


برچسب‌ها: علیرضا الیاسی, اشعار علیرضا الیاسی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 20:48 ] [ شعر و غزل امروز ]

پری!تو را چه به نامم همین پری خوب است؟

و یا بـــرای تــــو تشـــبیه دیگری خوب است؟

ندیده ای کــه بفهمـــی چقدر روی سرت

شروع شیطنت باد و روسری خوب است

نپوش! پیش مـن آن چـــادر سیاهــت را

نپوش نسبت خواهر برادری خوب است

تو در مقایسه بامن قشنگ تر هستی

هــزار مرتبه این نابـرابــری خوب است

بــــه نــــاز کردن و لــــج بازی و زبان ریـــــزی

به هر طریق که شد رسم دلبری خوب است

علاقــــه ی تــو و من را بزرگــتر هامان

اگر دوباره نگیرند سرسری خوب است

شنیدن غــــزل قند پارســـــی لبت

چقدر از دهن مرد آذری خوب است

[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:9 ] [ شعر و غزل امروز ]

درد در من مچاله تر شده است

مادرم صاحب پسر شده است

من همان بچــه نطفه ی نجسم

که برای خودش پدر شده است

تف به قوطــــی قرص اعصاب و...

تف به کابوس وگریه در خواب و...

تف به این زندگی! به تو! به خودم

به منـــی کـــه هزارسالــه شدم

به منی که جوانی ام درد است

به منی که تنـم ورم کرده ست

به زمینی که می خورد به سرم

بـــــه زمیـن خـوردن من و پسرم

به من و خواهــری که کوچک بود

سهم من گریه سهم او چک بود

تف به این صیغه های شرعی تر

می رود راه راست! فرعــــــی تر

پــدرم تــــــــا شنـیــد پنــــچر شد

تف به این شانس! بچه دختر شد

تف به یک عمر! حصر خانگی اش

به همیــــن عادت زنانگـــــی اش

تف به قفلی که خورده بر دهنش

بــــه لباس عروســــی و کفنـش

به شکم های پاره از بخیه

به تقاضای پول نصف دیـه

به لبـی که به خاطر بوسه...!

عاملی شد برای ویروس ِ ...!

به همان پرده ای که پاره شد و...!

دختری کــه به فکر چاره شد و...!

تف به ذهنی که رو به پایین است

به فشاری کـــه علتش این است

تف به این گوشـی پر از عکس ِ ...!

تف به این ظاهری که برعکس ِ ...!

تف به تکرار سفت و شل شدنم

بین دو کـــــوه درد پل شدنــــــم

تف به انگیزه ی خودارضایــــی

به جنینی که گفت: بابایی...!

به خیالی که شعر و فلسفه بود

به همان لذتـــی که یک دفه بود

به پتویــــم که نم نمک خشکید

روی این زخم ها نمک خشکید

تف به تصمیـم کاملا اروتیک

تف به فنجان قهوه و ماتیک

تف بـــه آغوش خالـــی و پر تو

تف به چشمان نیمه دلخور تو

تف به تاثیر قرص اکســــی کـــه...!

روی هم رفته با تو سکسی که...!

تف بــه ایــن ارتباط ممنــوعــــه

به تجاوز به عشق مشروعه...!

به دو روزی که عاشقت بودم

هرچه گفتـــی موافقت بودم

به زمانی که بی تو سر کردم

شـــــعر را وقف یک نفر کردم

تف به سنگی که مانده در دستم

به سرنگـــــی که مانده در دستم

تف به سمی که می خورم اما...

تف به این رگ، که می برم اما...

تف به این ادعای خودکشی ام

تف به سیگارهای ناخوشی ام

تف بــــه بطری خالــــی مشروب

تف به هنگام قی شدن در جوب

تف به مردی که زخم خورد از پشت

تف به سیمین که نادرش را کشت

تف به جرمی که تحت اکران است

به سکانسی که توی زندان است

تف به اینقدر بی شرف بودن

به طرفدار هــــــر طرف بودن

تف به این انقلاب رنگــــی کـــه...

تف به آن سال های جنگی که...

تف به نسلی که روی کار آمد

با دهانـــــی پـــر از شعار آمد

تف به نسلی که نسل هیزم شد

زیــــر آتش تــفاله اش گـــــم شد

تف به مایی که نسل هفتادیم

دهـــه ای که به درد معتادیــم

تف به مایی که ارّه ارّه شدیم

گرگ بودند و بــاز بره شدیـــم

زنده زنده بـه گورمان کردند

با شکنجه صبورمان کردند

تف به دردی که بــی مسکن بود

تف به زجری که عاملش ژن بود

تف به مردی که بوی زن می داد

شهر بــــوی سزارین مـــــی داد

تف به خون چروک خورده ی من

بچه ی توی تشت، مرده ی من

تف بـــــه رویت اســید پاشـیدن

پشت هم رو به قبله شاشیدن

تف بــــه این اعتقاد لعنتـــی ام

تف به این جزوه ی شریعتی ام

تف به این سر به راه ماندن تو

زیر  خــــطّ  گنــــاه  ماندن  تو

تف به این حال و روز عاصی من

تف به این بینش سیاسـی من

تف به آینـــده ای کــــــه نابود است

رفت و برگشت!هردو مسدود است

تف به هرکس که مانده در سر خط

به منـــــی کـــــــه رسیدم آخر خط

تف به حرفی که مانده در دهنم

کـــه در اینجا نمی شود بزنــــم

تف بـه جـــوّ معاصـــــر این شعر

تف به احساس شاعر این شعر

زندگی پشت هم به من تف کرد

مرگ با زندگــــی تصادف کرد...!

[ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 23:2 ] [ شعر و غزل امروز ]

حس می کنم تمام تنم درد می کند

حرفــی نمی زنم دهنم درد می کند

حس قشنگ تک تک انگشت های تو

در دکـــمه های پیرهنـم درد می کند

در مـی زنــــم بیایـــی و بهتر ببینمت

هق هق صدای در زدنم درد می کند

روزی که بر جنازه ی من چنگ می زنی

آرام تـر بــــــزن!کفنــــــم درد مــــی کند

همزاد شاعرانه ی من بعد رفتنت

انگار نیمــــی از بدنم درد می کند

این روزها شبیه پرستوی گم شده

مرزی فراتر از وطنـــم درد می کند!

[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب