شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند

بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می کشند

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها

انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت مــی کشند

چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها

مست ها را هم به محراب عبادت می کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست

رسم زندان است بر دیــــــوار آن خط می کشند

میوه می چینـــم، برایــــم برگ ها را پس بزن

دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند

بس کــــه در عین ریـــــا مردم فریبند آخــرش

چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بـی زبانــــی از تو منت می کشند

مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند


برچسب‌ها: علی فردوسی, اشعار علی فردوسی, شعرو غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب