|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود آرزوهایم همین کاخــی کـــه برپا کرده ام زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو دامن پرهیـــز من تسلیـم شیطان می شود آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر یک نفر با خاطراتش تیـر باران می شود برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 11:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
مرز زیبایـــی اگــــر آن سوی دنیــا برود چشم باید به همان سو به تماشا برود دیده از دور دو دریـــای مجـــاور با هم چشم من می شکند پنجره را تا برود بارها سنگ به پیشانی شوقش خورده رود اگــــر خواسته از درّه به دریـــا برود سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد آب می خواسته بـــا واسطه بالا برود آی مردم...به خدا آب زلال است زلال... بگذارید خودش راهِ خودش را برود کدخدا گفته که تا کار به دعوا نکشد یکی از این دو نفـــر باید از اینجا برود یا که یوسف به دیار پدری برگردد یا که با پیـرهن ِ پاره زلیخـــا برود کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست هرکـــه عــــاشق شده از دهکده ی مــا برود کوزه بر دوش سرِچشمه نیا...با این حرف باید از دهکده یک دهکده رسـوا بــرود باز پیراهن ِ گلدار بــه تن خواهـــی کرد صبر کن از سرِ این گردنه سرما برود...!
برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ ] [ 14:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
مباد شور و شری دیگر دوباره راه بیندازی مرا دوباره بپیچـــانی بـــه اشتباه بیندازی مباد شایبه ای موهوم تورا به وسوسه وادارد که بر همیشه ی پرهیزم خش گنـاه بیندازی تو از قبیله ی قاجاری به چشمهای تو مشکوکم رسیده ای کــــه امیری را ز چشم شاه بیندازی نشانه های خیانت را شناسنامه چه میداند؟ برادرم شده ای شاید مرا بــــه چـــاه بیندازی پلنــــگ زخمـــی مغرورم! گُدار دره سزایت بود؟ که گفته پنجه خون آلود به سمت ماه بیندازی؟ هنوز در شب این صحراستارگان شگفتی هست کــــه از شکـــوه بلنداشان سر از کلاه بیندازی! برچسبها: محمدسلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری که شال ناز تورا شاعری خریدار است در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب دعای من به تو تنها خدا نگهدار است کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است
برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 20:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
آن روزها کـــــه شرط بقا قیل و قال بود عاشق ترین پرنده ی سرش زیر بال بود «حافظ ! دوام وصل میسر نمی شود» سرگرمــی پرنده ی بدبخت فــــال بود یک مرد در میــــان آیینــه ســــال ها با یک نفر شبیه خودش در جدال بود تدبیر چیست ؟ راه کدام است ، دوست کیست این حرف هـــا همیشه برایش ســـوال بــــود از میــــوه ی درخت اساطیــــری پـــدر سیبی رسیده بود به دستش که کال بود از ما زبان توبه گشودن بعید نیست از او مرا ببخش شنیدن محــال بود در پاسخ نشان رفیقت کجاست ؟ گفت حرفـــی نمــی زنــــم بنویسید لال بــود بر سنگ قبر او بنویسید جای اسم این مرد ، روی گردن دنیــــا وبال بود
برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 20:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد ساختــم آینـه ای را به بلندای خیال تا خودت را به تماشای خودت وا دارد راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است کــه بـــه اندازه ی صد فلسفـــه معنــا دارد گوش کن خواسته ام خواهش بیجایی نیست اگـــر آیینــــه ی دستت بشـــوم ، جــــا دارد چشـــم یک دهکده افتاده به زیبایی تو یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد کـــوزه بــر دوش سر چشمه بیا تا گویند عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است از همـــان وسوسه هایـــی کـــه یهـــودا دارد عشق را با همـه شیرینـــی و شورانگیزی لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد بـــی قرار آمدن ، آشفتــن و آرام شدن حس گنگی است که من دارم و دریا دارد یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش دل دریایـــی ام آغــــوش پذیــرا دارد برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر [ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 9:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست در حضور چشم هایت عشق معنا می شود اولین درس دبیرستــان من چشمان توست در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند سایبان ظهر تابستان من چشمان توست در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی نقطه های روشن ایمان من چشمان توست در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن! درد من ، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست برچسبها: غزل و شعر معاصر, اشعار محمد سلمانی, محمد سلمانی, شعر و غزل [ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 9:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
مار از پونه، من از مار بدم میآید یعنـــــی از عامل آزار بدم میآید هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم هــــم ز همسایگـی خار بدم میآید کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ کـه من از اینهمه دیوار بدم میآید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولـــی از مرد تبـــردار بدم مــــیآید ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگـــو که من از کار تو بسیار بدم میآید عمق تنهایی احساس مرا دریابید دارد از آینــــــه انگار بدم مـــیآید آه، ای گرمی دستان زمستانی من بــی تو از کوچـــه و بازار بدم میآید لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست آری از این همه تکــــرار بدم مــیآید
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 17:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟ چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا رها نمی کند احساس دوست داشتنت تو آن دقایق شیرین خاطرات منی ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت تمام شهر به تایید من بپا خیزند اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟ منی که این همه می ترسم از جدا شدنت [ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شد آن شب کــــه از کنـار تو آرام رد شدم گــــم بودم از نگاه تمـــــام ستارگــــــــــان تا اين که با دو چشم سياهت رصد شدم ديدم تــــــو را در آينـــــــه و مثـــــل آينــــه من هم دچار ـ از تو چه پنهان ـ حسد شدم شايد به حکم جاذبه شايد به جرم عشق در عمق چشـــم های تو حبس ابد شدم شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود مثل کسی کـه مثل خودش می شود شدم [ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من بغضــی میان حنجره جا مانده بود و من با آن همـــه غریو و غـــرور پلنگی ام یک دره انعکاس صدا مانده بود و من بر خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت ابلیس مانده بــود و خـــدا مانده بـــود و من هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب اخلاص در کنـــــار ریا مانـــده بود و من ابلیس با خدا به تفاهم نمــی رسید تردیدها و دغدغه ها مانده بود و من تـــا شیــــشه مشبک پرهیـــــز بشکند سنگی در آستین خطا مانده بود و من می رفت دل به سمت وسوسه اما هنوز هم یک پــــــرده از حریـــــر حیـــــا مانده بود و من فردا کــه آن برهنه معصوم رفته بود ابلیس با هزار چرا مانده بود و من [ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 9:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||