|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد های و هــوی گریه های بیقراری می شوم می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم جای خونت خــون دلها می خـورم از دست عشــق اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم "دوستم داری؟" میـان کـــوه نعــره می زنم دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم عاشــقت هستم نمیخاهی چـــرا باور کنــی؟ عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم عاقبت یک شب به قعــر دره ات خاهم پرید سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟ از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم من خدای غزل ناب نگاهت شده ام از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم برچسبها: امبد صباغ نو, اشعار امید صباغ نو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 2:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... ! به حق مجسمه ای از قیامت است تنت بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی هــزار دیــن بـه فنا داده ای به نیــــم نگاه اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه برچسبها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 16:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم نمیدانم تـــو را دستـــی نوازش میکند یا نه نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم صدای گریه ای می آید از آن سوی تقدیرم دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی شقایق های پر داغند جای زخـــم هر تیرم نمانده فرصتـــی باید به ناچاری از اینجــا رفت صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را شکوفــه میزند آزادی از خاک اساطیرم
برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر اجتماعی [ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
ققنوس از خاکسترش سر بر نخواهد داشت پروانه وقتی سوخت خاکستر نخواهد داشت افسانه می سازند و باور می کنیم اما غم نامه ی ما را کسی باور نخواهد داشت چشمان ِ باران خورده می دانند پاییزم از شام گیسوی تو یلداتر نخواهد داشت این مزرعــه بـی باغبان و بی مترسک هم سرزنده می ماند،فقط مادر نخواهد داشت مرداب حسرت رنگ نیلوفر نخواهد دید مرداب حسرت عطر نیلوفر نخواهد داشت این قصه هم روزی به پایان می رسد اما دیگر کلاغ قصه بال و پر نخواهد داشت چشمی که از شوق تماشای تو می بارید دیگـر تو را دیگر تو را دیگـر...نخواهد داشت برچسبها: زینب اجمدی, اشعار زینب احمدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
ترش و شیرین شبیه آلوچه گاه اینی و گاه آن هستی مثل شهریور شمالی ها تو که اخموی مهربان هستی گاه طوطی و گاه بازرگان گاه در هند و گاه در ایران خلقتی از فرشته و شیطان گاه جسمی و گاه جان هستی بین ِ آبادی و خراب شدن ، وسط شربت و شراب شدن مانده ای بین ماندن و رفتن، سخت در حال امتحان هستی با تو ام گریه ـ خنده ی معصوم! آه ماهی ـ پرندهی مغموم! شـــور دریا به جانت افتاده مثل این رودها روان هستی با تو ام ای رییس خوبی ها! ای زبانِ سلیسِ خوبی ها! ماهی برکههای تنهایی ! تو کـه دریای بیکران هستی بد به حال دوشنبه هایی که خالی از اخم و خنده ات باشد خوش بـه حال پیاده روهایـی کـــه در انبـــوه عابران هستی *** رفقا! رسمِ روزگار این است زندگی سینمای فردین است وسطش گریــه می کنی اما آخـــر قصــه در امان هستی برچسبها: آرش پور علیزاده, اشعار آرش پور علیزاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود آرزوهایم همین کاخــی کـــه برپا کرده ام زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو دامن پرهیـــز من تسلیـم شیطان می شود آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر یک نفر با خاطراتش تیـر باران می شود برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 11:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را بـــرای بردن دریــــا بیــــــاور تنگ ماهــــــی را جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی به هــم پیوند داده انتهـــای این دوراهـــــی را مرا می خواهــی اما در مقابل شرط هم داری دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را بـرای دیدنت فرقـــی ندارد راه و بـی راهه به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم زمانی " مولوی " و این اواخر هم " پناهی " را ! برچسبها: سورنا جوکار, اشعار سورنا جوکار, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
آمــاده و عریـان و آرامـم ... نترس از من ! این تخت ِ تشریح است.. اول سینه ام لطفن! بشکاف و بیرونش بکش این لخته ی خون را این کــوه.. این انبوهـی از اندوه ِ زن بودن .. خب..پوستم را پاره کن.. ( نارنگی ام انگار!) این پیله ... این پیچیده دورم مثل ِ پیراهن.. بخـراش بـا دندان و ناخـــن پوستــی را که دباغی اش کرده ست دست ِ دوست و دشمن... این ناف..این بندی که موجودیت ِ جان است.. جایی کـــه خون پرورده ام هر ماه در دامن .. من هفت تا جان دارم و سگ-جانی ام ارثی است از هر چـه زن پیش از خودم..از هر چه زن بعدن... وحشت نکن ! سگ جان تر از اینم ! نمی میرم ! با هفت جـان در کالبـد ... با هفت سگ در تن.. وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش! نزدیک تر بوده به من تیغ از رگ ِ گردن.. حتا نترس از اینکه چشمم را کف ِ دستت .. بیــرون بکش این گوی را از بازی ِ " دیدن" ! بیزاری ام بی حد و دستم بسته.. کاری کن ! بسیــار آدمهــا ی در من ، زله اند از من .. بسیار آدمهـــای در من ، اهـل ِ تقلیلند.. کم کرده اندم از خودم..از زندگی..از زن.. باید برم گردانـــی از این آخرین سلول.. نقبی بزن از چوب-خط ِ پُر ، به آسودن.. نقبــی بــزن تا مرگ .. تا پرواز ِ بــی بالـی ... راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن... حالا کـه تکه تکه ام ، یک تکه ام ..خوبم ! دریای بی ماهی اگر نه ، کوه ِ بی پازن .. یک پازل ِ پخشم برای شیشه ی الکل... دستت درست! ازدست رفتم روی دست ِ تو! برچسبها: طاهره خنیا, اشعار طاهره خنیا, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
نمی رنجــم اگــر کاخ مرا ویرانــه می خواهد که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد چــه حسن ِ اتفاقی ! اشتراک ما پریشانـــی است که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگــر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد برچسبها: سجاد رشیدی پور, اشعار سجاد رشیدی پور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:28 ] [ شعر و غزل امروز ]
پیشتر عاشق ِکسی بودم ، دختری اهل ِ این حوالی بود نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود مثل ِقالیچهی پرنده ، مدام از خوشی توی ابرها بودم روزهایـــم ستاره باران و رنگ ِ شبهام پرتقالــی بود من به پاییز فکر میکردم ، زیر چتــری که مشترک میشد شعر از لای دفترم میریخت ، دست ِجیبم اگرچه خالی بود شعـر در من شبیـه یک چشمه ، بیتوقف مدام میجوشید مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود کار ، کم کم رقیب ِ شعـــرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم خوان ِ هفتم نگاه ِ او بـــود و اولـی ، مشکلات ِمالـــــی بود ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت بعد من ماندم و دلــی مبهوت ، ظاهرا وقت ِ ماستمالی بود پیش ِیک مرد ِمردتر از من ، در لباس ِعروس میخندید مثل بخت ِ بد ِ نداشتهام ، رنگ ِماشینشان ذغالی بود مادرم از مخاطب ِ غائب ، صبح تا شب سوال میپرسد من صریحا دروغ می گویم : بانوی شعرها خیالی بود... برچسبها: سجاد رشیدی پور, اشعار سجاد رشیدی پور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||