شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
و ایستاده کنــار خدا ، یکی که نبود

یکی نبود و یکی بود با یکی که نبود

نه آسمان ، نه زمین ،نه شما ، نه ما ، نه خدا

شروع می کند ایــــن قصـــه را -یکی که نبود-

کلاغ پیــر به سر می رساند عالم را

و می کشاندمان باز تا یکی که نبود

و پلک دخترک آرام رام  ِ خـواب که شد

فرار می کند از قصه ها ، یکی که نبود

هنرنمایی ات آخر خدا نفهمیدیم

در آفرینش ما بود یا یکی که نبود


برچسب‌ها: امیر سنجوری, اشعار امیر سنجوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب