شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست

خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من

ای قبله گـــاه نـــــاز !  نمـــــازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشـــان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من

محدوده ی قلمرو من چیـــــن  زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...


برچسب‌ها: علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 18:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب