شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل
[ سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ] [ 13:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب