شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی

با سه تارت مرا بشورانی،تا خود صبـح "شد خزان" بزنی

رژ قرمـــر چقدر می آید، به لب و استکان و این چایـــی

استکان می شود پر از ماهی،به لبانش اگر دهان بزنی..

ذوقم این ست بعد از این دوری،کل امشب دوباره بیداریم

من برایت غــــزل بخوانم و باز ، تو برایــم دم از "زبان" بزنی

دوست داری "فرانسه" یادم هست،تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر

دوست داری گلم از این قهــوه ، استکان پشت استکان بزنی ؟

ژست "نصرت" گرفتـه ای بانو، می نشینی کنار سیگارت

می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی

شب چشمت دوباره مهتابی ست،این قرار سه شنبه ها بوده..

از حرم بـــی قرار برگشتی ، تا سری هـــم بــه جمکران بزنی..

خسته ای از مسافرت بانو،بغض داری همیشه می دانم..

توی ایوان نشسته ای غمگین،تا نگاهی به آسمان بزنی..

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 9:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب