شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
گیسو به دست می کشد از رخ نقاب را

تا  شرم  در  نقــاب  کشد  آفتـــــاب  را

با غمزه ای کشیده به جریان جزرو مد

دریــا و رودخانـــه و جــــوی وسراب را

پلک از حریر بسته حصاری به دور چشم

مو از هوس به دور تنش پیــــچ و تـاب را

کافیست تا که از سر این کوچه بگذرد

تا شط خون کند جگر شیخ و شاب را

[ ]

با هر قدم به دفتــر شعرم می آورد

عطر نسیم وسوسه انگیز خواب را

وقتی ((گناه عشق)) برایم مقدر است

دیگر چـــه حاجتیست بجویـــم ثواب را

ما عشق را به خلوت شبها سپرده ایم

از ما بـــه پند شیـــخ بگــو این جواب را:

-دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیـــم بــــه  داشتن  او  عذاب را


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب