|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بانو! عروسی من و او جز عزا نبود حتـی عروس با غم من آشنا نبود او با تمام عشوه گری ها برای من يک تار گيسوان بلند شمــــــا نبود آن شب به گريه نام تو را داد می زدم امــا بـــرای پاســــخ من يک خدا نبود هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده ست نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود، هرچند مرد خسته ی اين سالهای دور راضی بــــه سر گرفتن اين ماجـرا نبود، طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور كرد باور نمی كنی گل من! دست ما نبود؟ شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه زيبـــــای پـــر تغـــــزل من ايـن گدا نبود اين بود سرگذشت من و آن شب سياه اين حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود ### حالا بيا و در دم مرگم قبول كن مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود برچسبها: جواد ضمیری, اشعار جواد ضمیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||