شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

عصای هفت سری ماند و زخم صد ساله

وشهر پــــر شده از ســـــامری وگوساله

آهای موسی! هی رود را شکاف نده

در آر مردم بیــــچاره را از این چالـــــه

از این نشستن و تقدیـــر را رقــــــم نزدن

از این مچاله شدن - خوابمرگِ هر ساله -

تو گرم کوه نوردی شدی و هست بلند

صدای صلّ علــــی بـی خیالـــی و آله

علف زیاد شده این روزها و می ترسم

کـــه قدّ گاو شود توی قصـــه گوساله!

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:15 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب