شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

آدم شدم  بــــــرای  زمیــــن  دوباره ای

حوای سیب مفت نخورده! چه کاره ای؟!

بد نامی اش برای خودم  توی قصه ام

از این وآن نمـی کنـــم اصلاً اشاره ای

ابلیس وگندم وچه وچه جای خـــود ولی

من سیب می خورم- عملی استعاره ای-

دنبال یک خــــدای جدیدم کـــه می زند

ازآسمان به شانه ی من هم ستاره ای

یا چون مرا خلیفه­ ی خود کرد در زمین

در گوشــــــــه ای بسازد دارالاماره ای

...امّا چه کرد؟ قصه ی قابیل را نوشت

تا هر کسی کنایه ای زند با اشاره ای:

آدم؟ چه آدمـی!زن او دزد سیب بود

دستش نبود بند به یک راه چاره ای

توهین نمی کنم، به خداوندی ات که هست

حتـــی زمین تازه ی من هـــــم اجــــاره ای!

سیب است یا گلابی، من گاز می زنم!

تنهــــا  برای  درک  زمیــــن  دوباره ای!

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:29 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب