شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دلمُرده بود و تنها، بی هیـچ اشتیاقی

یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی

شور جوانی اش را گم کرده بود انگار

افتاد یاد عشق و... موهای پَرکلاغی

-آخر چرا خدایا، سهم من از تو این بود؛

بغــض گلو همیشه، لبخند... اتفاقــی!

برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد

دلخوش به نور ماه و آواز کوچه-باغی

پیچید مثل هــر شب در کوچـــه این تـرانه

"...صبرم زیاده، اما عمری نمونده باقی..."


برچسب‌ها: رسول کامرانی, اشعار رسول کامرانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 1:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب