|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بگذار زمــان روی زمين بند نباشد حافظ پی اعطای سمرقند نباشد بگذاركه ابليس دراين معركه يک بار مطــرود ز درگـــــاه خداوند نبــاشد بگذار گنــــاه هـــوس آدم و حــــــوّا بر گردن آن سيب كه چيدند نباشد مجنون به بيابان زد و ليلا... ولی ای كاش اين قصـــه همــــان قصه كه گفتند نباشد ای كاش عذاب نرسيدن به نگاهت آن وعده ی ناديده كـه دادند نباشد يک بار تـــو درقصــه ی پرپيـــچ و خــم ما آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد آشوب،همان حس غريبي ست كه دارم وقتـــی كه بــه لب های تو لبخند نباشد درتک تک رگهای تنم عشق تو جاريست در تک تک رگــــهای تـــو هر چند نباشد من می روم و هيچ مهم نيست كه يک عمر... زنجـــــير نگـــاه تـــــو كـــــه پابند نباشد... وقتی كه قرار است كنار تو نباشم بگذار زمـــان روی زمين بند نباشد... برچسبها: رویا باقری, اشعار رویا باقری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 10:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||