شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
همیشه اول فصل بهــــار می خندم

تو دیده ای چقدَر بی قرار می خندم

ولی نیامدی امسال ، حال من خوش نیست

عجیب نیست کـــه بــــی اختیــار می خندم

خبر رسیده که عاشق شدی،نمی دانی

بـــه حال و روز خودم زار زار مــــی خندم

پرنده ای که قفس در بهار را می خواست

پریده است برای چـه کار ؟ [ می خندم ]

بـــه زیـــــر بال و پـــــرم زرد زرد می افتند

به روی شاخه ی شان قار قار می خندم

خبر رسیده کـه مردی گرفته دستت را

خبر رسیده که من داغدار می خندم ؟

خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم ؟

خبـر رسیده کـــه در شوره زار می خندم ؟

خبر رسیده که یک شهر دور من جمعند ؟

خبـــر رسیده کـــه دیوانـه وار می خندم ؟

خبــــر رسیده ...؟ رسیده...؟ بگـــو دِ لامصب

بگو ... دِ ...  تف به تو ای روزگار... می خندم

به خنده های مکرر که گریه می پاشند

به این ردیف سمـــج چند بار می خندم

چهـار پایه ی دنیا هُلم نمی دهد و ...

نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم

به جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم

4 ، 3 ، 2 و  یک /   انفجــــار.....


برچسب‌ها: محمد ارثی زاد, اشعار محمد ارثی زاد, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب