شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
زن جوان غزلی باردیف " آمد " بود

که بر صحیفه تقدیر من مسود بود

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

میان جامه عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع وخلسه مجرد بود

دوچشم داشت -دوسبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریاچمن مردد بود

به خنده گفت :ولی هیچ خوب،مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل
[ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب