شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
تـــــو ایستـــــاده ای  امّـــــا  تـوان دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست

چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر

چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست

چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست

چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم

نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟

من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه

دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست

*

چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, غزل منزوی
[ سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب