شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

خداوندا مــــرا ايــن بار ارضا مي كنـی يا نه ؟!

بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كنی يا نه ؟!

هوس كردم كــه با ترياک و بنگ و باده بنشينم

دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كنی يا نه ؟!

ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمی تا قسمتی ناپاک

مــــرا مهمان آغوش زليـــخا مي كنــــی يا نه ؟!

مرا ای اوّلين و آخريــــــــن زنجيــــــر شوريـــدن

رها از طعنه ها، زخم زبان ها می كنی يا نه ؟!

رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن

ببينم در زمين يک مرد پيدا مي كنــی يا نه ؟!

خدايا حاجتــــی دارم كه بايد مطمئـــــن باشم

تو هم مثل همه امروز و فردا مي كنی يا نه ؟!

مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــــــوده فــــرسودن

اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا می كنی يا نه ؟!

براي آخــريــن پرسش، و حتّی آخرين تهديد

قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كنـی يا نه ؟!

[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب