|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من بغضــی میان حنجره جا مانده بود و من با آن همـــه غریو و غـــرور پلنگی ام یک دره انعکاس صدا مانده بود و من بر خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت ابلیس مانده بــود و خـــدا مانده بـــود و من هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب اخلاص در کنـــــار ریا مانـــده بود و من ابلیس با خدا به تفاهم نمــی رسید تردیدها و دغدغه ها مانده بود و من تـــا شیــــشه مشبک پرهیـــــز بشکند سنگی در آستین خطا مانده بود و من می رفت دل به سمت وسوسه اما هنوز هم یک پــــــرده از حریـــــر حیـــــا مانده بود و من فردا کــه آن برهنه معصوم رفته بود ابلیس با هزار چرا مانده بود و من [ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 9:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||