شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
آن روزها کـــــه شرط بقا قیل و قال بود

عاشق ترین پرنده ی سرش زیر بال بود

«حافظ ! دوام وصل میسر نمی شود»

سرگرمــی پرنده ی بدبخت فــــال بود

یک مرد در میــــان آیینــه ســــال ها

با یک نفر شبیه خودش در جدال بود

تدبیر چیست ؟ راه کدام است ، دوست کیست

این حرف هـــا  همیشه  برایش  ســـوال  بــــود

از  میــــوه ی  درخت  اساطیــــری  پـــدر

سیبی رسیده بود به دستش که کال بود

از ما زبان توبه گشودن بعید نیست

از او مرا ببخش شنیدن محــال بود

در پاسخ نشان رفیقت کجاست ؟ گفت

حرفـــی نمــی زنــــم بنویسید لال بــود

بر سنگ قبر او بنویسید جای اسم

این مرد ، روی گردن دنیــــا وبال بود


برچسب‌ها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 20:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب