|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد ساختــم آینـه ای را به بلندای خیال تا خودت را به تماشای خودت وا دارد راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است کــه بـــه اندازه ی صد فلسفـــه معنــا دارد گوش کن خواسته ام خواهش بیجایی نیست اگـــر آیینــــه ی دستت بشـــوم ، جــــا دارد چشـــم یک دهکده افتاده به زیبایی تو یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد کـــوزه بــر دوش سر چشمه بیا تا گویند عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است از همـــان وسوسه هایـــی کـــه یهـــودا دارد عشق را با همـه شیرینـــی و شورانگیزی لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد بـــی قرار آمدن ، آشفتــن و آرام شدن حس گنگی است که من دارم و دریا دارد یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش دل دریایـــی ام آغــــوش پذیــرا دارد برچسبها: محمد سلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر [ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 9:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||