|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا… جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا… وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا… روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتــاد روی میـــز ورقهــــای سرنوشت فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا کمکم زمانه داشت به هــم میرساندمان در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا… تا آفتاب زد همـــه جـــا تــــار شد برام دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا، از خواب میپریم کـه این ماجرا فقط یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا [ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 14:14 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||