|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی
زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی باغیست تنت سبزتر از سبزی جنگل هر میوه اش آغشته به دریای شرابی برهم زده ای جاذبه ی روی زمین را هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی! بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی یکبار تورا دیدم و صد بار دلم را با دوری خود کشتی و دیگر چه حسابی؟ چون سیل شدی آمدی و ولوله کردی چون زلزله بستی کمرت را به خرابی گیسو بتکان دختر زیبای غزلها آب از سر من رفته و دیگر چه حجابی؟ دیشب زدم از خواجه پی هر دومان فال می گفت:«حلال است به ایام شبابی» آزادو رها گشتنم از بند تو سخت است ورنه که حبس قفس تو چه عذابی!؟ زندان اگر آغوش تو، سلول تو بازوست به به... که چه بندی، چه قرنطینه ی نابی [ دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||