|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
پیشتر عاشق ِکسی بودم ، دختری اهل ِ این حوالی بود نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود مثل ِقالیچهی پرنده ، مدام از خوشی توی ابرها بودم روزهایـــم ستاره باران و رنگ ِ شبهام پرتقالــی بود من به پاییز فکر میکردم ، زیر چتــری که مشترک میشد شعر از لای دفترم میریخت ، دست ِجیبم اگرچه خالی بود شعـر در من شبیـه یک چشمه ، بیتوقف مدام میجوشید مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود کار ، کم کم رقیب ِ شعـــرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم خوان ِ هفتم نگاه ِ او بـــود و اولـی ، مشکلات ِمالـــــی بود ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت بعد من ماندم و دلــی مبهوت ، ظاهرا وقت ِ ماستمالی بود پیش ِیک مرد ِمردتر از من ، در لباس ِعروس میخندید مثل بخت ِ بد ِ نداشتهام ، رنگ ِماشینشان ذغالی بود مادرم از مخاطب ِ غائب ، صبح تا شب سوال میپرسد من صریحا دروغ می گویم : بانوی شعرها خیالی بود... برچسبها: سجاد رشیدی پور, اشعار سجاد رشیدی پور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||