شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم

ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم

فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت

فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم

از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت

نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم

نمیدانم  تـــو  را  دستـــی  نوازش  میکند  یا  نه

نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم

دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم

صدای  گریه ای  می آید  از  آن  سوی  تقدیرم

دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم

از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم

هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی

شقایق های پر داغند جای زخـــم هر تیرم

نمانده فرصتـــی باید به ناچاری از اینجــا رفت

صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم

خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را

شکوفــه میزند آزادی  از  خاک  اساطیرم


برچسب‌ها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر اجتماعی
[ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب