شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
به قابش می کشم از قاب هایم می زند بیرون

گوزنـی نیمه شب از خواب هایم می زند بیرون

تمــــام فرش های خانه مرداب است اما او

سریع و چابک از مرداب هایم می زند بیرون

به خود می پیچم و حس می کنم آغاز زنجیر است

جنــون در حین پیــــچ و تاب هایم می زند بیـــــرون

جنون از فرق سر می آید و در سینه می ماند

و شب آهسته از جــوراب هایم می زند بیرون

من آن دریای مواجم که توی پارچ زندانی است

همین کـه بشکنم سیلاب هایم می زند بیرون

سرم داغ است و دستانم پریده رنگ . . . می دانم

گوزنـــی نیمه شب  از خواب هایم می زند بیــرون


برچسب‌ها: ایمان فرستاده, اشعار ایمان فرستاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب