|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
دوست دارم جستجــو در جنگل موی تو را از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را دختر زیبـای جنگل های آرام شمال! از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟ آستینت را کـه بالا داده بودی دیده اند خلق رد بوسه ی من روی بازوی تو را چشمهایت را مراقب باش،می ترسم سگان عاقبت در آتش اندازند آهــــوی تــــــــو را کاش جای زندگی کردن در آغوشت،خدا قسمتم می کرد مردن روی زانوی تو را.... برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعرو غزل ناصر حامدی, شعرو غزل معاصر [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 22:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
می گیری از کتاب رسولان غبار را می آوری دو معجـــزه ی آشکار را ایمان من به چشم تو ایمان به روشنی ست از من مگیــر این شب دنبـــالـــه دار را ای چشم تو دو پرده ی نقاشی خدا! با آن نگـــاه تازه چــه حاجت بهار را؟ چشم تو شاهکار و لبت شاهکارتر نــاز آفریده این همه نقش و نگار را از دیدنت بمیــــرم یــــا از ندیدنت آخر چگونه سر کنم این روزگار را؟ امشب شب شراب و تماشاست،حاضری؟ وا کن لبــــان تشنه و چشـــــم خمــــار را امشب به جنگت آمده ام با سلاح گرم سد کرده ام بـــه روی تو راه فـــــرار را تا پیش از این همیشه به زانو درآمدم اما تمــــام می کنــــم ایـــن بار کار را از نقطه نقطه ی لبت آغاز می کنم یک بـــازی دو آتشـــه و آبــدار را طوری فرار کن که بیفتم نفس نفس زیباست در گریـــز بگیـــری شکار را این بار آمدم که بسوزم به پای تو این بار آمدم کــه ببازم قمار را.... امشب چه زود می گذرد...کاش روزگار زانـــو ببندد این شتر بـــی مهــــار را... برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعرو غزل ناصر حامدی, شعر و غزل معاصر [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 22:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
گویـــی بــه دستان خدا ایمان ندارد شهری که در تقویم خود باران ندارد باران تن خیس تو،باران چشم هایت باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد هر روز دیدار تو باشد روز عید است فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد انگشت هایم لای موهایت اسیرند گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد... برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, غزل ناصر حامدی, شعر و غزل معاصر [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 22:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
بگو : اجّی ، بگــو از شانه هایـم دربیاید پر! بگو : مجّی ، مبدّل شو به یک پروانه و بپر ! بگو : پروانه پر! من می نشینم روی انگشتت بگو : هـر دانه انگشت از من از پروانه انگشتر بگو: اجّی ، بگو صحرا شود بلوار رستاخیز! در آن پروانه را دور سر آهــو بـه رقص آور بگو : مجّی، خیابان مـــؤذن را بیــــابان کن _بیابان را که مه!_ البته که نه، دربیابان گر، به شوق هرچه خواهی یک قدم بردار ، می بینی: دلت می گیــــرد از ایـــن همرهــــان سست ناباور بگو اجّی و برف از پشت بــام ابر پارو کن بدم تا گر بگیرد خوشه ی انگور در ساغر اگر گنجشک در حوضی بیفتد ناز شست حوض فقط ای حــوض نقاشـی اگر فراش باشی ،پر!!! دو کرباسک، دو رملک، دوبه دو خوابیده در ریمل و زیـــــر آن دو رمّالک در اسطـــرلاب یکدیگر تو ازاین حرف ها سر درنیاوردی من از جادو و هر دو از معمّایی ترین شب های شهریور تو هم جادوگری، هم سرکتابی، هم ابوریحان نگاهت کاشف الکل تر از رازی است در بستر بیا وردی بخوان وفوت کن پشت خودت در راه وطالع را بگردان سمت بعد از من کسی دیگر مونا شاید خیابانی ترین شلوار و ژاکت پوش تر،اما فقط بــــوی تو صدها بار جــــوی مـــــولیانی تـــر # توجّه!!! گفت و گو با پرسوناژی سورئال… اما حذر از این همـــه لیلاپریشـــــی مرد خنیاگر فروید از دسته ی جارو به جادوگر نظر دارد هگل را خلع جارو بر نمی دارد نقاب از سر کمرباریک نوستالژیک جادولهجه لب وا کن بگو : اجیم، مجاریم موش از زیر تشک سر اگر قیچی کند بال کلاغ اندیشه ی ابری بگو: از اتفاق این تشک از قو، در متکّا پر بگو : حاجی بیا این پرتقال از کوک خارج شد بخوان وردی کـــه راوی در نیاورد از دریدا سر مرا شاعر کن از پروانه بودن سخت مأیوسم مگر یک بار دیگر با هم از آغـــاز تا آخـــــــر به تخم چشم جادو دسته جارو جای دارو کن و داروخانه ها را پـــرکن ازابیــات خشک و تر عجب اجّی ومجّی های چشمت کار دستم داد کـــه پیش از لاترجّی آتشــــم را کــــرد خاکستر اگر ورد غزل هایـــم اثــــر می کرد برگـــــردی خدای شعر می زد باطل السّحری براین دفتر ودفتر داشت کم کم بسته می شد راه افتادی و من می ریختـــــم بر سنگفرش این بار جدّیتر دو آونگ ازدو پا در حــال رفتن تا کــه هــرساعت دو ساعت کم کند ازعمرشاعر، مرگ یعنی این!!! برچسبها: محمدرضا حاج رستم بیگلو, شعروغزل, شعر معاصر, اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
یک ) اودیسه : به جستجوی تن روشنت ، به کشف تن ات به احتمال حضــورت ، به دوست داشتن ات به زندگی – هرجایی که خانه مان جا شد- به دوست داشتن ات-هــــرکجای دنیا شد- به زندگی در دنیای بی خزان، بی ظلم به دوست داشتن ات در بهار استکهلم به عاشق تــو شدن درهزار سمت جهان به دوست داشتن ات در مونیخ ، درتهران به رازهای بزرگت، به شرم دختری ات به آفتاب –که خوابیده زیر روسری ات- به دخترانگی ات –هرکجای این رویا- به رنگ چشمانت در غروب ویرجینیا سقوط آغوشــــم در نبرد تن به تن ات دو تا ستاره که گل داده زیر پیرهن ات به شوق سنگ شدن – هرکجای این دنیا- بـــه برق چشمانت روی صـــورت مدوسا ! به دوردست پریدن، به زندگی،به سفر بــــه دوست داشتن خاطرات یکدیگر : به سینما تِک پاریس...پشت هم ،هرسانس تـــــو را کشیدن در عصــر نیلــی فلــــورانس بــه دیدنِ روزی –روزگاری آمریکا گرفتن دزدان دوچرخه ی دسیکا به کینسکی شدن ات در تن تکیده ی تِس پولانسکی شدنـــم روی دشنـــه ی مکبث به روی صندلیِ پاشکسته بند شدن بـــه احتــــرام کیارستمی بلند شدن به شعر برتولوچــــی روی آخرین تانگو به زخم های لارا روی سینه ی ژیواگو فرار کردن از روزهـــای هرجایی به پر کشیدن روی کلاغ بیضایی به پـــر کشیدن در هفت آسمان جدید طلسم بال تو در سمفونی قوی سفید به بالـه رقصیدن روی پنجـــه ی اپرا به شعر خواندن تو در گلوی دزدمونا به راه رفتن در نقشه هــا بدون لباس به راه رفتن در جاده ی پاریس تگزاس به راه رفتن از شانگ هـــای تا تهران به راه رفتنمان بی بلیط ، بی چمدان مرور کردن رنـــــج مسافـــــران زمیـــــن به دوره کردن مارکز،همینگوی،پوشکین به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو به چتـــر دامن تــــو روی خون ایگناسیو بهشت و نیم نفس روی جاده ی فلینی به پلــــه ی اودِسا در غـــروب استالینی به چشمهای تو در دوربین کاستاریکا به دستهای تــو در بــوم قرمز فریدا... به زندگی را درچشم هات حل کردن تو را تــه همه ی کوچه ها بغل کردن تو را بغل کردن ...بی هراس، بی کابوس تو را بغـــــل کردن... در قطار...در اتوبوس به عاشق تو شدن در هرات ، در منجیل تـــو را بغــــل کردن در بنــــــادر برزیــــل به عاشق تو شدن در عراق ، در فیلیپین تــــو را بغــــل کردن زیـــر تیغه ی گیوتین به عاشق تو شدن در دقایق آخر تو را بغل کردن روی مین ضد نفر به عاشق تو شدن در هزارتوی جهان تو را بغل کردن در دمشق، در واتیکان به عاشق تو شدن در تن دو پاره ی نیل تو را بغل کردن در زبـــــور ، در انجیـــل به عاشق تو شدن در غروب های سیاه تـــو را بغــــل کردن در حیــــاط دانشگاه ... ¨ به ببر و کوچه ی بن بست فکر می کردم بـــه چیزهایی ازین دست فکر میکردم.... اپیزود دوم ) پرومته : به زندگی در چشمان کرم خورده ی من بـــه گریه کــردن مادربزرگ مــرده ی من به آب رفتن مادر بــزرگ در فنجـــان به خانه ای کوچک در حوالی اتوبان به هضم خانه یمان در دهان اقیانوس به گریــــه کردن مادربزرگ در اتـوبوس به نفت خشک شده در پیاز...در املت به گریــــه کردن مـــــادربزرگ در توالت به زندگــی کردن با برنـــج، با کفگیر به گریه کردن مادربزرگ درصف شیر به گریه کردن در طشت رخت،در لیوان به درد و دل کـردن با سرنگ،با سرطان به ربٌناهای بی تنیجه توی قنوت به گریه کردن مادربزرگ در تابوت به رنج کودکی اش،عقده های بدخیم اش به عکس خالــی در آگهـــی ترحیــــم اش زنـــی کــه آمد و با نصف دوم دیه رفت زنی که زایید و با دو سکه مهریه رفت زنی که مثل لباس نَشُسته تن می شد زنی کــــه با شوخی مادر وطن می شد زنـــی کـــه در سبد قرمز جهـــان گــــم بود زنی که سیب نمی شد، زنی که گندم بود زنی که تنها میشد ، زنی که طاقت داشت بـــــه گریه کردن درنــــور مــاه عادت داشت زنـــی کــــه نان از دستـان دیگری می خورد زنی که قرآن می خواند و توسری می خورد زنی که با هر زاییدنش کفن می شد زنی که از اول زن نبــود، زن می شد زنی که لاغر می شد، زنی که پوست نداشت زنــی کـــه چشمانش را زیاد دوست نداشت... . . به من ، به پیچش اصلی داستان – که تویی- به شعر گفتن یک خانـــم جوان –کـــه تویــی- به مرگ پاردایانـی در شکوه ریزش تو به آخرین دوئلم در سر میشل زواگو به زخم خوردن در چارگوشه ی دنیا به جوخـه ی آتش در جنوب اسپانیا به زخــم خوردن در انقلاب، در گاندی به تکه تکه شدن در غروب نورماندی به زخم خوردن تو روی خاک سرخ سویل گلوله خوردن در چند متـــری باستیل به قطره های تن ات روی مبل...روی موکت بـــه زخــــم خوردن تـــو در گلـــوی آنتــوانت به زخم خوردنت از دوست ها، برادرها به لرزش بدنت زیر این نفـــربر هــا به انقلاب تنت – هرکجا که افتادی – بــه برف موهــــایت در بهـــار آزادی به نقشه ی وطنم روی چین دامن تو -خلیـج های جهان ایستاده در تن تو- من و شمردن لبخندهـای آخری ات من و گرفتن پروانه های روسری ات من و نخندیدن با عبید زاکانی من و تلف شدن گربه های ایرانی من و خلیجـی که در سرم کدر می شد من و نوشتن شعری که منفجر می شد ... به خاک و خاکستر، روی نامه های چخوف به شعر خواندن در لولــه ی کلاشینکف به دوره کردن یک مشت آرزوی محال به شعـــر گفتن در خاکریز ، در گودال به نم کشیدن در روزهای تنهایی به شعر گفتن در دادگاه صحرایی هـــزار تا دیوار و هـــزار تا برلین هزار تا گورستان....هزار متر زمین به گله ی بی صاحب ، به گرگ فکر نکن! بـــه این خرابـــی هـــای بزرگ فکر نکن ! برچسبها: حامد ابراهیم پور, اشعار حامد ابراهیم پور, شعروغزل [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 11:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی ! من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم به اندازه ی غم تو را دوست دارم بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد بگوییم با هم : تو را دوست دارم جهان یک دهان شد همـــآواز با ما : تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم برچسبها: شعروغزل معاصر, قیصر امین پور, غزل قیصر امین پور [ یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ] [ 15:1 ] [ شعر و غزل امروز ]
ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد پاییــــز مــــی دود بــــه بهارت نمی رسد هر چه گل است ،من ،به تو تقدیم می کنم یک شاخه هــم بــه خواستگارت نمی رسد انگار در نشانـــی تو دست می برند از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد حتی برای خاطر چشمان کور من تصویر های تیره و تارت نمی رسد هر هشت شنبه را تو به من فکر می کنی پاهــای من بـــه روزشمـــارت نمــــی رسد " لیلا دوبــــاره قسمت ابن السلام شد " آقا دلت خوش است ، نگارت نمی رسد ! حتـــی اگر اصالت کاشانی ات دهند قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد تا ارتفـــاع موی تــو قدم بلند نیست لبهای من به سرخ انارت نمی رسد زاینده رود با پــــل خواجـــو برای تــــو این میهمان به میز ناهارت نمی رسد چون بچه ها به شوق تو پر درمی آورم پرواز من ولــی بــــه قطارت نمی رسد حالا کــــه دیر آمده ای زود مـــی روی آهوی من به فصل شکارت نمی رسد این بیت آخـــــر است سلامت رسیده ام یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ، می رسد! [ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 19:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد مــــادر بــرای بار پنجـــم درد کرد و رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت ای کــــاش می شد یک شکـم نان آور آورد! تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچــــه های لاغـــر آورد تنگ غروب آمد پدر ؛با سنگ در زد یک عده را مهمــان برای مادر آورد مردی غریبه با زنانی چادری که مهمان ما بودند را پشت در آورد مرد غریبـــه چـــای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد من بچـــه بودم وقت بازی کردنــم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟ دست مرا محکم گرفت و با خودش برد دیدم کــه بابا کــم ،نه از کـم کمتر آورد تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را بــــرای بچـــه های دیگر آورد مادر برای بار دیگــر درد کرد و رفت و نیامد باز اما دختر آورد برچسبها: مریم آریان, شعر اجتماعی, اشعار مریم آریان, غزل [ جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 13:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
این طرف مشتی صدف ،آنجا کمی گل ریخته موج،ماهــی های عاشق را به ساحل ریخته بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است بعد از این در جــــام دریا ماه کامل ریخته مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است زندگـــی در کـــام ما زهــــر هلاهل ریختـــه هر چه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند حال، صدها دام دیگـــر در مقـــــابل ریخته هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هر کجـــا پا میگذارم دامنـــــی دل ریخته عارفـــی از نیمه راه تحیـــــر بازگشت گفت ،خون عاشقان منزل به منزل ریخته برچسبها: فاضل نظری, غزل فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, شعر و غزل [ پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ ] [ 19:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
روی طنابهای جهان رقص میكند پیراهنی كـه باد در آن رقص میكند پیراهنی كه بوی تو میریزد از تنش در فكر دختران جــوان رقص میكند همپای“شایدآمدهای”؟!“شایدآمدی!!” مردی تمام شب نگران رقص میكند در كــــوچـــهها صدای مــرا دار میزنند “میخواهمت”بدون تكان رقص میكند می-میرسی،نمیررسی هی قدم زدند با لكنتـی كـــه روی زبان رقص مـــــیكند “پیراهنی كه در تن باد است مال كیست؟!” با این سؤال گیـــــج، جهــــان رقص میكند روح مسافری كه از این شهررفتهاست در كوپـــهای بدون نشــان رقص میكند حالا سفــــر حوالـــی آن ایستگاه پرت در دستهای بیچمدان رقص میكند برچسبها: غزل امروز, غزل معاصر, غزل حسین جلال پور [ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا که دیگر از نفـــــــس افتاده رقــص پیرهنت و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد مچـاله می شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت و پـــــای پـنجـره از بودن تو خــــالی مـاند همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بدنت همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیـگر نریخت توی اتاق از دریچـــــه بــــوی تنت « دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام » هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخـــــنت دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند کـه تـــــــوی کوچـــــه بپیچد صدای در زدنت برچسبها: غزل, غزل امروز, غزل معاصر, غزل حسین جلال پور [ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
در سرزمیــن من زنـــی از جنـــس آه نیست این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلــــی بــرای سفـــــر رو بــــه راه نیست راندند مـــــردم از دل پرکینه ، عشـــــق را گفتند : جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چـــه دنیای مضحکـــی ست شطرنج مسخره ست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است کــــه در عصـــر احتمال گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی جـــز میله های سرد قفس تکیه گــاه نیست در عشق آن که یکسره دل باخت ، برده است در این قمــــار صحبتــــی از اشتبـــــاه نیست فردا کـــــه گسترند ، ترازوی داد را آنجا که کوه بیشتر از پرکاه نیست، سودابـــه رو سپید و سیـــاووش رو سفید در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست برچسبها: غزل, علیرضا بدیع, غزل علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع [ یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ] [ 11:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||