شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

گویـــی بــه دستان خدا ایمان ندارد

شهری که در تقویم خود باران ندارد

باران تن خیس تو،باران چشم هایت

باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد

هر روز دیدار تو باشد روز عید است

فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد

با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا

در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد

انگشت هایم لای موهایت اسیرند

گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد

دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح

خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد

امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی

بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد...


برچسب‌ها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, غزل ناصر حامدی, شعر و غزل معاصر
[ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 22:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب