|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا که دیگر از نفـــــــس افتاده رقــص پیرهنت و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد مچـاله می شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت و پـــــای پـنجـره از بودن تو خــــالی مـاند همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بدنت همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیـگر نریخت توی اتاق از دریچـــــه بــــوی تنت « دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام » هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخـــــنت دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند کـه تـــــــوی کوچـــــه بپیچد صدای در زدنت برچسبها: غزل, غزل امروز, غزل معاصر, غزل حسین جلال پور [ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||