شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

گیسو مجعد ! ، ابرو کشیده ! ، سیاه چشم !

چادر بــه رو بگیر ، نیفتد بـــه ماه ، چشـــــم

آهوی چشم های تو دام اند ای پلنگ

بیرون رمیده سمت مرا گاه گاه چشم

بود و نبود شاعری ام چشـــــم های توست

صیاد ، چشم ، چشم ، غزال و پناه ، چشم

شیطان نگاه ! مکر مجسم ! تمام سحر!

بالا بلند کفر ، زبان شر ! گناه چشــــم!

« المستغاث » از مژه ی تا به ابرویت

المستغاث منک بک ای سیاه چشم

شیطان شدم به بوسه تو را ، گفتی ام کـــــه : نه !

ایمان شدم که گفتی ام : ای بوسه خواه ، چشم !

بی روسری خوارج گیسوت ، ‌شر شدند

دنبال شرک موی تو هم یک سپاه چشم

این  جنگ  ابتدا  ازل  و  انتــــــــــــــــــــــــــها  ابد

جنگی است بین افسد و فاسد ، نگاه ... چشم

بود از خـدا پر از عطش آن روزه دار ،‌ قلب

یه لحظه کرد آن همه تب را تباه ، چشم

[ یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 13:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب