شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت  اتفــاق  افتاده  در  یک  کافـــه‌ی  ابری

ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کــرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که

دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری

نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس  آسمانت  پرت  روی  شیشه‌های  مه

سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هــم لرزیده‌ای هر چند

به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟

تصـــور  کن  برای  عیدهـــای  رفتــــه  دلتنگـــی

به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

شبیــه  ماهــی  قرمـــز  به  روی  آب  می‌مانی

که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصدساله

اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن

الا  یا  ایها  الحال  کسی  باشد  که  دیگر  نیست

رسیدن  سهـــم  سیب  آرزوهایت  نخواهد  شد

اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب