شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
زنهای بسياری حسادت می کنند آری

زنهــای  بسياری ميان خواب و بيداری

زنهای بسياری که هم ابليس و هم قديس

هم  زشت  و  هم  زيبا  ولی  درگير بيزاری

آنها  که  باران  را  نمی بينند  و می خوابند

آنها که شکلی می شوند از بغض و بيماری

چون کارگر در معدنی از صد حسادت سخت

دائم  به  شّر  و  کينه  مشغولند  و  بيگاری

وقتی که می خندی و مي رقصی و می ميرم

وقتی  که  در  هر  بوسه  صد  بمب اتم  داری

وقتی که با من می روی در باد و در طوفان

وقتی  کـــــه  آرامی  کنارم  وقت  بيکاری

وقتی  که  پاهای  مرا  با  اشک  می شويی

وقتی که خشکش می کنی با موی خود آری

وقتی که پيدا می شوی از مصر يا بيروت

با شال کشميری  و  با يک تاج قاجاری

وقتی  که  آغوش  مرا  با  بوسه  می گيری

وقتی چو صهيون می روی سمت زمين خواری

وقتی که پشت من شبيه کوه می مانی

يا تکه ابری می شوی و سخت می باری

وقتی  پريشان  می کند  عطرت  جهانم را

وقتی که خنجر مي زنی يا بوسه می کاری

وقتی اسير جنگی ام هستی و گاهی که

فرمانروايم  می شوی  وقت  پرستاری

وقتی که می ميرند و می ميرند و می ميرند

زنهای  بسياری  حسادت  می کنند  آری...


برچسب‌ها: هادی خوانساری, اشعار هادی خوانساری, شعر و غزل امروز, شعر پیشرو
[ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب