|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار می توانستم فراموشت کنم اما نشد! زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار □ □ مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار خوب یا بد، با جنـــون آنی ام سر می کنم لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار □ □ من سر ناسازگــاری دارم و چشمـــان تو جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار! فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار □ □ جای پایت را اگــر چه برفهـــا پوشانده اند جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار برچسبها: پوریا شیرانی, اشعار پوریا شیرانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||