|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
آفتاب از کجا درآمده است، این که حــــــــــــــوّا هوای آدم کرد؟
با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد لحظههای نبودنت به خدا در خودم بارها شکسته شدم تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟ عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟ کاش میشد برای ماه دلت، جای شایستهای فراهــــم کرد دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنـــار من بروی؟ کاش میشد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد بعدِ تو سهم سالنامهی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم میشود رفع غصّه و غـــــــــــم کرد قــول دادی به حرمت دلمـــــــان زود برگــردی وُ مـن این دفعـه قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد [ جمعه هجدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 4:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||