شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
ساعت سه بار زد بـــــه سرم: دنگ! دنگ! دنگ!
يک مرد... يک فرشته... نه! يک تکه قلب سنگ

کـــــــــه رو به روی قصه من ايستاده بود
با يک نگاه خسته... و يک خنده قشنگ

می گفت عاشقم شده بودی؟! دفـــاع کن
با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت! ـ بجنگ

می گفت پشت اين همه در هيچ چيز نيست
جـــــــز سرنوشت، مرگ، غروبی سياه رنگ

من ايستاده بودم و هی زنگ می زدم
در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

ساعت سه بار... زد به سرم، عاشقش شدم
[رنگ سياه... صحنه خـــــالی... صدای زنگ]

بــــــازی تمــــام بـود بـــــرای تــــــو و من و
يک قلب زنگ خورده، و حالا سه تا فشنگ

در دست هـــــــای خسته من تيـــــر می کشند
من را ببخش... دست خودم... بنگ! بنگ! بنگ!

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب