|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
ساعت سه بار زد بـــــه سرم: دنگ! دنگ! دنگ! يک مرد... يک فرشته... نه! يک تکه قلب سنگ کـــــــــه رو به روی قصه من ايستاده بود می گفت عاشقم شده بودی؟! دفـــاع کن می گفت پشت اين همه در هيچ چيز نيست من ايستاده بودم و هی زنگ می زدم ساعت سه بار... زد به سرم، عاشقش شدم بــــــازی تمــــام بـود بـــــرای تــــــو و من و در دست هـــــــای خسته من تيـــــر می کشند [ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||