شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

کنار پنجره یک مرد داشت جـــان می داد

غرور، قدرت خود را به من نشان می داد

کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر

پیام تسلیتش را بـــــه آسمان می داد

دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت

اگر کــــــــه پوچی دنیایتان امان می داد

زمان همیشه مرا زیرخویش لـه می کرد

همیشه فرصت من را به دیگران می داد

پسر گرفت سر تیــغ را، رگش را زد

پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد

و بعد زلزله شد، چشـــــــم را که وا کردم

میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!

[ جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 21:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب