شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
تنها ترین ستاره ی بختم برای تو

خانم تمام بود و نبودم فــــدای تو

می خواهم آنچه هست هرآنچه که دارم آه

از ماه و از ستاره بریزم به پــای تـــــــو

عا شق شدم که شاعر چشمت شوم عزیز

دست خودم که نیست دلــم مبتلای تـــــو

 سرشار شد تمام تنم آن شب سپید

از آفتاب پر هوس بوسه های تو

هی شعله می کشد به تن خسته ام خزان

وقتی جداست دست من از دست های تو

شاید که تو بیا یی و در آبی تنت

شاید پرنده ای بشوم در هوای تو....

بانو بیا کــه از تو نوشتن سعادتیست

ای مطلع هر آنچه غزل ماجرای تو

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 11:25 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب