|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
همراه با وزیدن نتهای ساکسیفون در عصــــر شرجی غزلی غرق ادکلن یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ از بستگان دختر همسایهی « نــــــــــــــرون» بر روی کاج پیر دلـــــــم لانه کردهاند آرام و سرد مثل غم و خندهی ژکون... « د» وزن بیت قبلی من را به هم زده لعنت به فاعــلات مفــاعیل فــــــاعلن من قانعم تو را به خــــدا جان مادرت امشب بیا و روسریات را سرت نکن [ دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 4:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||