شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصــــر شرجی غزلی غرق ادکلن

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نــــــــــــــرون»

بر روی کاج پیر دلـــــــم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعــلات مفــاعیل فــــــاعلن

من قانعم تو را به خــــدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

[ دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 4:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب