شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
لب گشودی وغزل از سخنت می ریزد

طعــم خرمای جنوب ازدهنت می ریزد‏

مـوج کارون به درازای شبی طولانیست

بس که درساحلش ازموج تنت می ریزد‏‏

باوجودی که هواشرجی خوزستانیست

چـــه نسیم خوشی ازپیرهنت می ریزد‏

خبرت نیست مگر،سوی دماوند نرو‏!‏

زیـــر سنگینــی نــــاز بدنت می ریزد‏‏

هستی وگریـه من دردِ نبودن ها نیست

اشک شوقیست که از آمدنت می ریزد

قصه ام،قصه آوارگی ارگ بم است‏

دلـــم از زلزله دل شکنت می ریزد

ترس وزن غـــزل وقافیه دارم ، غزلــــم ‏

ترس من لحظه شاعر شدنت می ریزد


برچسب‌ها: ابوالقاسم خورشیدی, اشعار ابوالقاسم خورشیدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 21:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب