شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهـــری  آرام  دارد  باطن  توفانیــم

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

خود  ولــی  در  دستهـــای  دیگــــران  زندانیـــم

بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

سربلندم کـــرده خوشبختـــانه سرگردانیــــم

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

هر کـــه باشد باخبـــر از گریــــه ی پنهانیم

هیـــچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم


برچسب‌ها: سجاد سامانی, اشعار سجاد سامانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب