|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم ظاهـــری آرام دارد باطن توفانیــم مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند خود ولــی در دستهـــای دیگــــران زندانیـــم بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم سربلندم کـــرده خوشبختـــانه سرگردانیــــم می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع هر کـــه باشد باخبـــر از گریــــه ی پنهانیم هیـــچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم برچسبها: سجاد سامانی, اشعار سجاد سامانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||