|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من ای که معماری ابروی تو گیلانی بود توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود برچسبها: مرتضی عابد پور لنگرودی, اشعار مرتضی عابد پور لنگرودی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 20:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||