شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
الماس چشمِ آسمان گیسوی من ، بنشین

جــــــــــــادوگرِ مکارِ لب جادوی من ، بنشین

این بار هم که بد قلق بازی در آوردی

بردار ابـــرو را، خدا ابروی من بنشین

خطّ لبت را صاف کـــــــــن ای ارمنی لبخند

ریمل کشیدی ماه چم آهوی من ، بنشین

بالا بزن یک بـــــــــــــــــار دیگر آستینت را

سرخ و سفید و بور ، رویاروی من بنشین

نه! آن طرف نه ! بچه های کوچه می بینند...

لب بازی مــا را ، بیا این سوی من بنشین

یک خواهش کوچک ـ بیا و "نه" نگو ، باشد؟

یک نیــــم ساعت بر سر زانوی من بنشین

[ سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 14:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب